من یک پاسدار سبز پوش سپاه هستم و از ننگ جهل و خباثت فرماندهان کنونی بیزارم. در سپاه هزاران نفر مثل من فکر می کنند. از من نپرسید پس این هزاران نفر چرا خفه شده اند و رفتار و گفتاری از آنها در دفاع از مردم نیست؟ چرا، هست. در روز موعود رویارویی مردم با دیکتاتور آدم کش و اطرافیانش خواهید دید که سپاه در سمت مردم است یا در صف آدم کشان.
من در این فرصت پر از خطر فقط می خواهم پرده از راز محل شکنجه و اعتراف گیری از سعید حجاریان و دیگر بزرگان اصلاحات و جنبش سبز بردارم. مردم بدانند که پس از مایوس شدن دار و دستۀ احمدی نژاد از شکستن و براندن سران جنبش سبز و نیز مخالفت بعضی از نیروهای با تجربۀ وزارت اطلاعات با آزار و شکنجۀ نخبگان حفاظت و اطلاعات سپاه به میدان آمد و ضمن مدیریت کشتارهای خیابانی مردم وظیفۀ شریرانۀ شکنجۀ روحی و جسمی اصلاح طلبان را به عهده گرفت. البته ستاد مرکزی کودتا با عضویت افرادی چون "جعفری – طائب – مجتبی خامنه ای –وحید – مرتضوی" در قبل از انتخابات برای سامان دادن تقلب تشکیل شده بود اما پس از انتخابات و حضور اعتراضی مردم با اضافه شدن افرادی چون "مسعود صدرالاسلام – جواد آزاده – فرهاد نظری – فدایی (نمایندۀ مردم فروش مجلس) – و ..." با در اختیار گرفتن تمام اسرا وظیفۀ اعتراف گیری را برای دیکتاتور به عهده گرفته اند. شکنجه گاه سعید حجاریان و دیگر عناصر مقاوم اسرای جنبش سبز از یک ماه پیش به این سو در مقر فرماندهی سپاه در قصر فیروزه قرار دارد، نه اوین. پس از نا امید شدن از اعتراف گیری از سعید حجاریان در اوین او را به قصر فیروزه آوردند با چشم بسته این دانشمند فلج و بی دست و پا را در قصر فیروزه آوردند و با این روشها او را مجبور به تسلیم و توبه کردند
1- مشق روزانۀ هزاران سرباز و بسیجی را طوری برنامه ریزی کردند که در کنار اسارتگاه او ایجاد وحشت و اضطراب کند و بدون اینکه حتی مشق کنندگان بدانند شعارهای مرگ بر دشمن، مرگ بر منافق را در زمان مثلاً مشق و مانور آموزشی نیروها با صدای مهیب هزاران پوتین در فضا پخش می شد و به سعید که نمی دانست کجاست و این صدا ها چیست میگفتند مردم به خیابان ها ریخته اند و خواستار اعدام شما و اصلاح طلبان هستند.
2- سعید حجاریان را ساعتها در زیر تابش داغ آفتاب 45 درجۀ با چشم بسته در سینۀ کوه قصر فیروزه قرار میدادند و پس از آن یخ روی بدنش (به ظاهر برای کاهش تب) قرار میدادند تا به ستوه بیاید و تسلیم شود.
3- پسر بزرگ حجاریان را مرتضوی دستگیر و با چشم بسته بازجویی نمودند و به او اتهام حمل مواد مخدر داده بودند. فیلم گریه و اعتراف او را برای پدرش گذاشتند و یک بار هم آنها را با هم روبرو کردند و پسر بزرگ حجاریان پیش پدرش به اجبار گفت یک کیلو حشیش حمل کرده است که سعید حجاریان از وحشت سرنوشت فرزندش در این بازی کثیف دچار رعشه و انفجار روحی شد.
4- روزی که رئیس مجلس هیئت بررسی وضعیت کشتار و تجاوزهای کهریزک و ملاقات با زندانیان را تعیین کرد تصمیم هیئت برای هر برنامه و بازدید های آنها پیشاپیش از طریق "تجری" و "سروری" نمایندگان مردم فروش مجلس به اطلاع فرماندهان سپاه و مرتضوی برای عادی سازی شرایط میرسید. "تجری" یک روز در میان به همراه مرتضوی به قصر فیروزه می آمد.
5- محل شکنجه گاه حجاریان در قصرفیروزه را تا این تاریخ کسی نمی داند جز مرتضوی و تجری. البته یکی از برادران حجاریان که خودش هم از پاسداران طرفدار ولایت است بو برده بود که بارها با مراجعه به فرماندهان سپاه با خواهش خواستار خلاصی و مداوای برادرش شده بود.
6- غیر از حجاریان بهزاد نبوی – رمضان زاده – امین زاده و تعدادی از زندانیان جوان و مقاوم نیز در دست سپاه در قصر فیروزه هستند که علیرغم شکنجه های روحی و جسمی هنوز نبریده اند. البته تعدادی از آنها برده و آورده میشوند.
7- اگر دقت کنید حدود دو هفته است که مسئولیت رسمی سخنگویی ستاد کودتا را سران سپاه به عهده گرفته اند و وظیفۀ مدیریت جنگ روانی و تبلیغاتی و تخریب جنبش سبز به عهدۀ آنه است و از باندهای کت شلوار پوش ولی فقیه خبری نیست. و این خود ثابت میکند مدیریت کودتا کاملاً نظامی است هر چند اول عده ای روحانی نما و مزدوران کلاه مخملی این وظیفه را انجام میدادند اما با ناکامی اوباش کلاه مخملی تحت عنوان مردم و امت حزب اله که می خواستند با رعب و کشتار قضیه را جمع کنند سران کودتا ناچار شدند رسماً امور را به دست نظامیان جنگ ندیدۀ سپاه بسپارند.
بخارائی
به دنبال نهادینه کردن شعار حرکت به سمت اصلاح الگوی مصرف و در تداوم نام های خ.ر - ا.ن و ف.ر.ج نام برادر حسین شریعتمدار نیز به صورت حَ.شَ.ر نگاشته شود.
حسین شریعتمداری (حَ.شَ.ر )معروف به برادر حسین [۱] [۲] [۳] [۴] [۵] ، روزنامهنگار ایرانی اصولگرا و مدیر مسئول روزنامه کیهان و همچنین انتشارات کیهان است. وی توسط سید علی خامنهای - رهبر جمهوری اسلامی ایران - به این سمت انتخاب شده است.[۶] در ماه مه سال ۲۰۰۶، روزنامهٔ فایننشال تایمز در فهرستی از تأثیرگذارترین تفسیرگران در کشورهای متفاوت، او را بهعنوان «تأثیرگذارترین تفسیرگر» ایرانی معرفی کرد.[۷]
روزنامه کیهان در دهمین دورهی انتخابات ریاست جمهوری از محمود احمدینژاد حمایت نمود.[۱]
حسین شریعتمداری در مقالهای در تاریخ ۵ دی ۱۳۷۸ روزنامه کیهان که خود مدیر مسئول آن بود نوشت:
| « | دعوت از اینجانب برای بحث و گفت و گو با زندانیان گروهکی از جانب حجت الاسلام مجید انصاری صورت گرفته بود...آن هنگام را اینجانب جزو پربرکت ترین ایام عمر خود میدانم که بر اثر آن تعداد قابل توجهی از عناصر گروهکی بریده از انقلاب و مردم به آغوش انقلاب و ملت بازگشتند.[۸] | » |
وی در دوران وزارت حجت الاسلام علی فلاحیان در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، مسئول بخش معاونت اجتماعی وزارت اطلاعات بود. [۹]
دکتر فرهاد بهبهانی در کتاب در مهمانی حاجآقا وی را به عنوان یکی از بازجوها نام می برد که در زندان برادر حسین نامیده می شده است.[۱۰] و شریعتمداری نیر در پاسخ می گوید:
| « | بنده هیچگاه بازجو نبودهام ولی بارها ابراز تاسف کرده و میکنم که چرا ثواب بازجو بودن در نظام جمهوری اسلامی ایران در نامه اعمال من ثبت نشده است.[۱۱] |
روز ق * د * س به خ.ر ثابت خواهیم کرد که ما
"بالاترین" هستیم. آن روز ایران سبز خواهد شد
پیام: کروبی و موسوی هم مصون نیستند.
روز قدس یاریشان کنیم
کميته حقوق شهروندي ستاد انتخاباتي مهدي کروبي درباره آنچه تداوم مشكل دانشجويان ستارهدار در سال 88 خواند اطلاعيهاي صادر كرد.
در اين اطلاعيه آمده است: آخرين ساعات روز گذشته و در پي اعلام انتشار اسامي داوطلبان مجاز به انتخاب رشته در آزمون کارشناسي ارشد 1388 متاسفانه گزارشهاي متعددي درباره عدم ارائه کارنامه تحصيلي به تعدادي از دانشجويان به دفتر حجتالاسلام والمسلمين کروبي و اين کميته واصل شده است.
در ادامه اين اطلاعيه با غيرقانوني خواندن اين اقدام آمده است: بر پايه اين گزارشها، به روال سه سال اخير بار ديگر روند ستارهدار کردن دانشجويان در آزمون ورودي کارشناسي ارشد ادامه يافته و در اولين مرحله از اعلام نتايج اين آزمون حتي نسبت به ارائه کارنامه به اين دانشجويان از طريق پايگاه اينترنتي امتناع شده است؛ به شکلي که اين دسته از داوطلبان پس از ورود مشخصات کامل خود با عبارت "داوطلبي با چنين مشخصات موجود نيست" مواجه ميشوند.
بر اين اساس با توجه به پيگيري مداوم مساله دانشجويان ستارهدار از سوي جناب آقاي مهدي کروبي در سه سال گذشته و نظر به مراجعات متعدد به کميته حقوق شهروندي ستاد انتخاباتي مهدي کروبي، اعتراض ايشان و همچنين اين کميته نسبت به آغاز روند مجدد ستارهدار کردن دانشجويان و محروميت از حق تحصيل و حتي دسترسي به نتيجه آزمون خود را اعلام نموده و خاطرنشان ميسازد که چنين اعمالي خلاف قانون اساسي و کليه موازين ملي و جهاني حقوق بشر و شهروندي است.



دیشب دوست حافظ شناسم تلفن زد و خبری بهجت اثر داد. گفت هدیه ای گرانبها برایت دارم: در یکی ازنسخه های کهن دیوان حافظ غزل تازه ای پیدا کردم که بسیار خواندنی و شنیدنی است و انگاه فکس مرا گرفت و عکس غزل را فرستاد. و اینک آن غزل:
برو به کار خود ای «کاتب» این چه فریاد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است
که ای بلند نظر شاه باز سدره نشین
« چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه می بری ای «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
( توضیح: کلمات و جملاتی که در میان گیومه آمده در نسخه های چاپی حافظ دیده نمی شود.)
به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولت آباد کیست. خبر اوردند خفته ای است در غاری نزدیک دولت آباد که پس از سی سال ناگهان بی خواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و این همه عقده گشایی و ناخجستگی در مجلسی به نام و حمایت از مهندس موسوی که درپی پوشیدن قبای خجسته صدارت است.
گزافه و یاوه بسیار شنیده بودم اما این گاف های گزاف واقعا نوبر بود. از جنسی دیگر بود. از هیچکس چندان نرنجیدم که از میرحسین. آخر او می توانست به این خفته پریشان گو بیاموزد که انقلاب فرهنگی را ( برای بستن دانشگاه ها) دانشجویان به راه انداختند و نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگی را ( برای گشودن دانشگاه ها) امام خمینی بنیان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقلید مضحک» (به زعم او) کار دیگری بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگی هفت عضو داشت (و اینک 30 عضو) نه فقط یک عضو و آن هم سروش. و آقای میرحسین موسوی، از سی سال پیش عضو ستاد انقلاب فرهنگی بود و امروز عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی، نه سروش که 26 سال پیش استعفا داد ( و تنها عضو مستعفی ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگی همه گونه شیخی داشت جز سروش، که نه روحانی بود و نه کهنسال و نه کهنه کار سیاسی. از دکتر شریعتمداری گرفته ( متولد 1302) که شیخوخیت سنی داشت تا احمدی و باهنر و مهدوی کنی و جلال الدین فارسی و حسن حبیبی (متولدان 1312) که مشایخ درجه دوم بودند. ه سروش که متولد 1324 بود و جوان ترین عضو ستاد. و آوازه اجتماعی و شیخوخیت سیاسی هم با آن مشایخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسیده بود و به حکم امام برای خدمت به فرهنگ، در ان ستاد بدون ستاندن قرانی مزد، شبانه روزعرق شرافت می ریخت. و شیخ روحانی ستاد هم حجت الاسلام باهنر و مهدوی و املشی و احمدی و خوشوقت بودند نه سروش. و باری اگر ستاد انقلاب فرهنگی شیخی داشت این شیخ کسی جز شخص شخیص مهندس میرحسین موسوی نبود که پاره ای از جلسات ستاد در دفتر نخست وزیری و زیر اشراف و صدارت او برپا می شد. و علاوه بر میرحسین، خاتمی و احمدی و شریعتمداری و صادق واعظ زاده و ... در آن حضور داشتند و گواهان این امرند. و باری شیخ ستاد بودن نه حسن است، نه عیب. آنکه عیب است دروغ زنی و دریوزگی و چاپلوسی کردن و سابقه استالینی داشتن و فرصت طلبانه ژست آزادی خواهی گرفتن است. تعجب من این است که چرا مهندس موسوی پرده از این راز ساده بر نمی دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگی و نظر خود را درباره آن نمی گوید تا پریشان گویان، بیش از این سم پاشی و فحاشی نکنند.
نیز خوب بود مهندس موسوی به آن خفته پریشان گو آموزش و هوشیاری می داد که وقتی امروز در تلویزیون می گویند وزارت ارشاد به آیین نامه انقلاب فرهنگی عمل می کند (که به گمان وی غیرقانونی است) و سانسور کتاب می کند، این آیین نامه دست پخت همین شورای انقلاب فرهنگی است که اینک برپا است و میرحسین و حداد و داوری و کچوئیان و رحیم پور ازغدی و... اعضای آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگی که 26 سال است دار فانی را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پریشان گوی بی خبر، شکوه ای از ارشادیان دارد به مهندس موسوی شکایت کند که آیین نامه برایشان تنظیم کرده است نه سروش که خود قربانی آن آیین نامه ها است و کتابهایش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگرید خفته در غاری که فرق انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی و شورای انقلاب فرهنگی را نمی داند و اعضایشان را نمی شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و دیروز و امروز را به هم می بافد و زمان را در می نوردد و دروغ بر دروغ می انبارد و جهل بر جهل می تند، چون ماموری نامعذور به امید پاداشی موعود حمله بر معلمی یک قبا می آورد که از دیدگاه استالینی، جز استقلال رای و مسلمانی و دموکراسی خواهی ( و لابد عدم حمایت از میرحسین موسوی) جرمی و خطیئه ای ندارد. و حتی نزاکت و ادب مقام را نگاه نمی دارد و به میزبان خود که همان شیخ انقلاب فرهنگی است توهین می کند و اینقدر نمی داند که این میزبان که دولت آبادی به حمایت و ترویج اش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضا کننده همان ایین نامه های « غیر قانونی» است که وی از آنها می خروشد و می گریزد و پیرو و مرید و مقلد و فدایی همان امامی است که بنیانگذار انقلاب فرهنگی است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتی» است که دولت آبادی زبان خود را به لوث کلماتش می آلاید. باری از بانیان ان جلسه جناحی و ستادی و انتخاباتی، و در صدر همه از آقای میرحسین موسوی نیز باید سپاسگزاری کرد که حق خادمان فرهنگ را چنین می گزارند و به تاوان داشتن رایی مستقل و مشروع، آنان را پیش گلادیاتورها می افکنند و پوست و پوستینشان را می کنند و هلهله کنان قصه اش را بر سر بازار و برزن می گویند و در رسانه های خبری خود می آورند. اما مباد از یاد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصویر موحشی است که هیچگاه از یاد جوانان این دیار نخواهد رفت، شاید آبی به آسیاب آرا بریزد اما آبرویی تحصیل نخواهد کرد.
مرا هرآینه خاموش بودن اولی تر
که جهل پیش خردمند، عذر نادان است
و ما ابری نفسی و ما ازکیها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مریلند
اردیبهشت 1388